امسال بهترین سال زندگی من است

بیاید تمرین کنیم

وقتی نعمت های بقیه رو می بینیم

بگیم ماشاء الله

یعنی "آنچه خداوند بخواهد"

اینطوری شاید خدا برای ما هم همون نعمت رو خواست

با حسادت کردن، نعمت خوش قلب بودن و بخشنده بودن رو از خودمون نگیریم

یک کم تمرین کنیم...

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

همسر نازنینم! رهایم مکن، مرا دریاب!

گوشهای من تنها مسیر منتهی به لبخند لبانم هستند، تا کنون آنها را اینگونه درک کرده ای؟
من با شنیدن کلام تو،تلخ باشد تلخ میشوم.شیرین باشد شیرین می شوم.تند باشد گزنده می شوم. نرم باشدآرام میشوم.
ساده است نازنینم.
و اگر مهربانیت را در لابلای کلمات جا دهی، من لبخند را مهمان چشمانت می کنم...رایگان!
آه اگر میدانستی چه اندازه همراهی با من آسان است چه بسا بر تمام ساعتهای تیره بین ما
افسوس می خوردی.
من به کوچکترین خوشم و تو به دنبال بهترینها و بزرگترینها ساعتها کلنجار میروی!
یک بوسه با تمام احساس!
یک نوازش از روی دلتنگی و مهر!
یک کلام عاشقانه کوچک مانند بهترینم، نازنینم، عشقم!
یک جمله تکراری مثل میدونی چه قدر دوست داشتنی هستی؟
روح من با ریزترین تمایلات مهربان تو دو بال میسازد و هرگاه که از زمین و آسمان دلت تنگ است...هرگاه که خسته از هر جا دلت ماوایی آرام و بی دغدغه می خواهد، من آن بالها را مامن دلتنگی ات میکنم...
آشیان نا آرامی هایت، خستگی هایت
من صبور میشوم، عاشقتر میشوم، دل زنده تر میشوم
وقتی تو "همیشه اما کوچک و لحظه به لحظه" مرا در خاطر داری!
من در دنیای زنانه ام میدانم چگونه عشق بورزم، چگونه تو را غرق عاشقانه ترین عشقبازیها کنم،چگونه دلفریبترین باشم...
اما "تو" کلید تمام اینهایی!اینها همه در من قفل میشوند وقتی تو تلخ میشوی، مضطرب میشوی... سرد و خسته میشوی

مرا حس کن...

ببین که کنارت در میان حجم این آشیان من هم روزها را با تو ورق میزنم
دنیای زنانه خلقتم در من این حس را ودیعه نهاده که متعهد باشم به مرد زندگی ام، چراغ خانه ام، امید امیدهایم...اگر اندکی با کتاب وجودم و اوراق روحم مدارا کنی...
حاشیه هایم را خط به خط بخوانی... زیر مهمترین هایم و بهترین هایم خط قرمز بکشی و آنها را به یادم بیاوری...بر زبان گاه و بیگاه، ناغافل و ناگهان نوازشم کنی... با کلماتی از جنس مردانه خودت

یک جمله محبت آمیز از تو معجزه میکند! میدانی؟

گاهی به ظرافت نگاه به یک نقاشی نگاهم کن...  بی مهابا... بایست و خیره شو به مجسمه ای که آفریننده اش قلبی در آن تراشیده که درونش را فقطاز عاشقانه هایی برای "تو" لبریز کرده...

ای همدم اول و آخر من!دنیای من با "تو" به زن بودنش مینازد... اگر با نگاه، با کلام، با هدیه ای کوچک چون یک شاخه گل، چون یک بوسه ناب، چون یک نوازش مست،
به یادم آوری که تا همیشه در دلت، در بند بند وجودت تصویر عشق من حک شده!

دلتنگم، در آغوشم بگیر!

اشک میریزم، شانه هایت را پناهم کن!

گله دارم، با گوشهایت مرهم باش!

تلخ میشوم، با بوسه ای کامم را شیرین کن! چه بسا دلم را!

سکوت میکنم، نوازشت را دریغ نکن تا جانی دوباره بگیرم...

اینها برای من کافیست...تا حرکت کنم! زندگی کنم! عاشقانه هایم را هر وقت اراده کنی نثارت کنم! برای امروز و فردایمان بهترین باشم!کمی مرا دقیقتر بخوانتا برای همیشه آرامش از آن ما باشد...

من میان هجوم نا آرامیها، آشفتگیهای اطراف، پریشانی های روزگار، راه نمی خواهم! مسیر نمی خواهم! نسخه نمی خواهم! "تو" را می خواهم در هر شکل و قالبی که میتوانی آن لحظه باشی...

دیدی چه آسان است کتیبه دنیای من؟

دلداده وجودت: همسرت

پ.ن: این نامه رو جایی خوندم خیلی به دلم نشست اما حیف که نمیدونم نویسنده با احساسش کیه!

نوشته شده در شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

مهربانیت کویر دلم را سیراب میکند و درخت مهر و وفا میرویاند...

جویبار دلم منتظر نوای دل انگیزت است تا جاری شود، زلال و پرخروش...

 

پ.ن: تراوشات ذهن یک همسر معمولی در یک روز کاری معمولی، فرستاده شده تحت عنوان یه اس معمولی از یه گوشی معمولی تر، وقتی که اون روز با وجود تلاشهای بی وقفه هییییچ جای خلوتی تو شرکت پیدا نکرده تا به خانومش زنگ بزنه دو کلوم با هم اختلاط کنن!نیشخند

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

 دیروز پس از یک هفته که مگسی در خانه ام میگشت، جنازه اش را روی میز کارم پیدا کردم.

یک هفته بود که با هم زندگی میکردیم. شبها که دیر میخوابیدم، تا آخرین دقیقه ها دور سرم میچرخید. صبح ها اگر دیر از خواب بیدار می شدم، خبری از او هم نبود. شاید او هم مانند من، سر بر کتابی گذاشته و خوابیده بود.خمیازه

در گشت و گذار اینترنتی، متوجه شدم که عمر بسیاری از مگس های خانگی در دمای معمولی حدود ۷ تا ۲۱ روز است.

با خودم... شمردم. حدود ۷ روز بود که این مگس را میدیدم. این مگس قسمت اصلی یا شاید تمام عمرش را در خانه ی من زندگی کرده بود. احساسم نسبت به او تغییر کرد.دل شکسته

به جسدش که بیجان روی میز افتاده بود، خیره شده بودم.

غصه خوردم. این مگس چه دنیای بزرگی را از دست داده است. لابد فکر میکرده «دنیا» یک خانه ی ۵۰ متری است که روزها نور از «ماوراء» به درون آن می تابد و شبها، تاریکی تمام آن را فرا میگیرد. شاید هم مرا بلایی آسمانی میدیده که به مکافات خطاهایش، بر او نازل گشته ام!

شاید نسبت آن مگس به خانه ی من، چندان با نسبت من به عالم، متفاوت نباشد. متفکر

من مگس های دیگر خانه ام را با این دقت نگاه نکرده ام. شاید در میان آنها هم رقابت برای اینکه بر کدام طبقه کتابخانه بنشینند وجود داشته.

شاید در میان آنها هم مگس دانشمندی بوده است که به دیگران «تکامل» می آموخته و میگفته که ما قبل از اینکه «بال» در بیاوریم، شبیه این انسانهای بدبخت بوده ایم.

شاید به تناسخ هم اعتقاد داشته باشند و فکر کنند در زندگی قبلی انسانهایی بوده اند که در اثر کار نیک، به مقام «مگسی» نائل آمده اند.

شاید برخی از آنها فیلسوف بوده باشند. شاید در باره فلسفه ی زندگی مگسی، حرف ها گفته و شنیده باشند.

شاید برخی از آنها تمام عمر را با حسرت مهاجرت به خانه ی همسایه سر کرده باشند.

مگسی را یادم میآید که تمام یک هفته ی عمرش را پشت شیشه نشسته بود به امید اینکه روزی درها باز شود و به خانه ی همسایه مهاجرت کند… خیال باطل

مگس دیگری را یادم آمد که تمام هفت روز عمرش را بی حرکت بر سقف دستشویی نشسته بود. تو گویی که فکر میکرد با برخواستن از سقف، سقوط خواهد کرد. یا شاید از ترس اینکه بیرون این اتاق بسته ی محبوس، جهنمی برپاست…

بالای سر مگس مرده نشستم و با او حرف زدم:

کاش میدانستی که دنیا بسیار بزرگ تر از این خانه ی کوچک است.

کاش جرأت امتحان کردن دنیاهای جدید را داشتی.

کاش تمام عمر هفت روزه ی خود را بر نخستین دانه ی شیرینی که روی میز من دیدی، صرف نمیکردی.

کاش لحظه ای از بال زدن خسته نمیشدی، وقتی که قرار بود برای همیشه اینجا روی این میز، متوقف شوی.

آن مگس را روی میزم نگاه خواهم داشت تا با هر بار دیدنش به خاطر بیاورم که:

عمر من در مقایسه با عمر جهان از عمر این مگس نیز کوتاه تر است. شاید در خاطرم بماند که دنیا، بزرگتر و پیچیده تر از چیزی است که می بینم و می فهمم. شاید در خاطرم بماند که بر روی نخستین شیرینی زندگی، ماندگار نشوم.

نمیخواهم مگس گونه زندگی کنم. بر می خیزم. دنیا را میگردم و به خاطر خواهم سپرد که عمر کوتاه است و دنیا، بزرگ... بزرگتر و متنوع تر از چیزی که چشمانم، به من نشان میدهد…

 

پ.ن: این متن مدتها پیش به ایمیلم اومده بود ولی نمیدونم چرا اون موقع متوجه نشدم که چه متن ارزشمندیه!

نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳٩٢ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

آنقدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهنم را برهم زند.

هر کسی را که می بینم با او از سلامتی و خوشبختی صحبت کنم.

کاری کنم که دوستانم احساس کنند گوهر ارزشمندی در درون آنهاست.

تنها به بهترین ها بیاندیشم.

تنها برای رسیدن به بهترین ها کار کنم و تنها انتظار بهترین ها را داشته باشم.

درست به همان اندازه که مشتاق موفقیت خود هستم، مشتاق موفقیت دیگران نیز باشم.

اشتباهات گذشته را فراموش کنم و تمرکزم را روی دستاوردهای بزرگ آینده بگذارم.

همیشه سیمایی بشاش داشته باشم و به هر آفریده زنده ای که می بینم لبخند ببخشم.

آنقدر روی رشد خود وقت بگذارم که دیگر وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشم.

آنقدر آزاده باشم که فرصتی به نگرانی،

آنقدر بلندنظر که فرصتی به خشم

آنقدر قوی که فرصتی به ترس

و آنقدر خوشبخت که فرصتی به بدبختی ندهم.

تصورم از خود نیک باشد و این را به جهان اعلام کنم؛ نه با صدای بلند، بلکه با کردار نیک.

با این اعتقاد زندگی کنم که مادامیکه به آن بهترینی که در وجودم است وفادار بمانم، کل جهان طرف من است.

 کریستین دی لارسن - نیروهای شما و چگونگی استفاده از آنها

 

 پ.ن 1: یه مسافرت دور و دراز بودم... نپرسید کجا!

پ.ن 2: چقدر سخته همیشه خوب و آروم بودن! راز آرامش همیشگی شماها چیه دوستان؟ الا بذکر الله تطمئن القلوب؟؟؟؟؟

پ.ن 3: بهی! وبلاگاتو چرا پوکوندی دختررررررر؟!!!تعجبتعجبتعجب

پ.ن 4: راستیییییی تولدم مبارکککککککک!نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

یادم بماند شانس زندگی تنها یک بار به هر انسان اعطا می شود و در این یک بار چندان فرصت آزمون و خطا نیست.

یادم بماند امید به زندگی را در دل انسانهایی که نسبت به زندگی دلسرد و مایوس شده اند، تقویت کنم.

یادم بماند حرفی نزنم که دلی بلرزد و قلبی بشکند.

یادم بماند آنها که دوستشان دارم، میتوانند دوستم نداشته باشند.

یادم بماند گورستانی در قلبم برای خاکسپاری خطای دوستانم بسازم.

 

پ.ن: تو این روزهای خیلی خاص، اگر دلتون لرزید و اشکی چکید، یادتون باشه کسی اینجا محتاج دعاست!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط یسنا نظرات () |

مگر می شود پاییز بیاید و تو را یاد نکنم؟ مگر می شود در مهر همین پاییز تو به دنیا بیایی و با آمدن هر پاییز یاد تو نیفتم؟ پاییز بیاید با سرمای دوست داشتنی اش، با هوای دل انگیزش، با بارانهای نرم نرمش، با شبهای بلندش و من یاد تو نیفتم؟!

این منم که با شروع مهر هر سال، تا ابد هم که باشد، یاد تو و مهری که به تو دارم از میان کوچه های برگ ریز پاییز به سراغم می آید و هر جای این دنیا که باشم پیدایم میکند و عاشقی را به یادم می آورد! قصه نویی نیست! سالهاست که پاییزهای عمر من چه زیبا به نام تو سند خورده اند تا تجربه کنم زیباترین بهاران را در برگ ریز!

دوستی دارم چون تو متولد ماه مهر! او معتقد است تمام سال را باید زندگی کرد و پاییز را عاشقی! و میدانی آنجا که پای عشق در میان باشد، خواهی نخواهی من هم هستم! منی که عاشقی را با "تو" تجربه کردم، سالها پیش همچون کبوتری بال و پر شکسته کنارت آرام گرفتم و اکنون کتمان نمیکنم که در فصل تو، فصل "عاشقی"، عاشقتر میشوم و رها میشوم از این همه هیاهو! نشان به آن نشان که صبح امروز که از پشت پنجره خانه کوچکمان به کوچه پس کوچه های این شهر غریب نگاه میکردم، ناگاه حس کردم کسی را در کنارم کم دارم... بغض کردم... دلتنگت شدم... عاشقتر شدم!

انگار دوستم راست میگفت! فصل ها بدین قرارند: بهار، تابستان، "عاشقی" و زمستان!

نوشته شده در شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
برای درک آغوشم شروع کن یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست می دارم
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را، آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا، من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی، میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را، تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی، عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور
آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت، خالقت، اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را، با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریبِ این زمین خاکی ام، آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو، جز من کس دیگر نمی فهمد، به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو میگوید
تو را در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد...

پ.ن 1: آخ که چقدررررر من این شعرو دوست دارم فقط حیف که نمیدونم شاعرش کیه!زبان

پ.ن 2: میترا جون امیدوارم تو این مدت این دور و ورا پیدات نشه که حساااابی شرمنده ات میشم که بازم فقط یه شعر گذاشتم!!!خجالت

پ.ن 3: من چرا با اینکه انقدر دلم واسه همتون تنگ شده، نمیتونم دیگه اینجا چیزی بنویسم؟!!!! مدتیست حس میکنم توسط دوستان دنیای واقعی خونده میشم!آخ

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط یسنا نظرات () |

Design By : nightSelect.com